|
هی گنگ میچرخد شبیه حس ویرانی ابلیس سرگردان شبهای پریشانی "یلدا " شبی که عشق را آتشکده می شد این روشن خاموش - این داغ زمستانی برگرد و برگردان زمان را تا نگردانند این شهر را دور سرم امواج ویرانی وقتی که اطمینان تو در من نمی ماند وقتی که در تردید من هرگز نمی مانی: "یلدا" شب خوبی است - این طولانی کوتاه "یلدا" شب شومی است - این کوتاه طولانی |+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 16:35
مادون و ماورای جهان گریه می کنند
از داغ ما زمین و زمان گریه می کنند نفرین به شعرهای تو که چشمهای من اینگونه از شنیدنشان گریه می کنند
تب کرده ای ولی به زمستان نشسته است داغی که چشمهای تو را زخم کرده بود داغی که بر سکوت غزلهات می نشست حتی تن صدای تو را زخم کرده بود
سرگیجه میگرفتم و مثل تو قدرت هر بار گرد دایره گشتن نداشتم می خواستی که کنج همین قصه دق کنی من هم توان از تو گذشتن نداشتم ... از من چگونه میگذری ، ای که چشمهات آیینه دار خاطره های تباه من تنها تویی حقیقت یک ذهن منحرف تنها تویی صحیح ترین اشتباه من یک شب به گور می بردم آرزوی تو آنشب غزل بخوان تو بر آرامگاه من |+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:4
عبور کرد خیابان تختی از دردم
و من هنوز به دی ماه فکر می کردم هزار و سیصد و پنجاه و شش دقیقه ی قبل خود تو گفتی از این اشتباه بر گردم که می شکست ستون ها و بخت کج می شد اگر چه بی فرجی هم خودش فرج می شد صلاحدید تو در اینکه ما جدا باشیم همیشه مانع شبهای مزدوج می شد صلاحدید تو این بود و نفهمیدی بدون دست تو پای دلم فلج می شد ... چگونه می شود از این گناه برگردم از آتش هوست رو به راه برگردم خودت بگو جلوی چشمهای این مردم چگونه با غزلی پا به ماه برگردم؟ |+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 15:6 دستی که خدا توی غزلها بزند بین من و تو حادثه ی ما بزند انگشت نمای خاص و عامم کردی قلبت نکند به عشقمان پا بزند کم مانده فقط حراست دانشگاه آمار قرار ما دو تا را بزند ما سوژه ی خوابگاه دختر هاییم کم مانده که این وسط "سپنتا" بزند با تیتر درشت اسم ما را – آنوقت در بین نگاهمان دلی جا بزند… امروز نه دی است , چشمت نگذاشت چشمان مرا هجوم سرما بزند چشمان تو موسیقی جذرو مدند بیچاره کسی که دل به دریا بزند بیچاره ترآنکه بد نگاهم بکند وقتی رگ غیرت تو بالا بزند |+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 18:57
از نقطه های داغ عشق آرام می روید
یک امتداد آتشی در چین چشمانم از چشمهای تو که هاوایی و پر شورند تا قعرِ گودال الئوشین چشمانم
می بوسمت تا داغی لبهای سوزانم سردی احساس تو را جبران کند،یلدا هر قدر طولانی ـ فقط سرگرم ما باشد خیره به ما...خورشید را حیران کند یلدا...!
ما قهوه می نوشیم از چشمان هم دائم در اضطراب ناتمام گفتگوی هم... سرمای دلخواهی است ـ شاید دوستم داری ـ سرمای دلخواهی است ـ شاید دوستت دارم ـ
امشب که می آیی به رقصم ساز خواهی داد من روی کیکت شمع روشن کرده ام،یلدا باید ببینی گیسوی یلدایی من را امشب برایت صورتی تن کرده ام،یلدا
|+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 13:40
يك زن كه به خاطر توبيچاره شده
محكوم دقيقه هاي آواره شده تقصير تو هم هست به ظاهر گر چه پيراهنت از پشت سرت پاره شده
|+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 11:32
این یک توهم بود اما یک حقیقت شد
آنقدر خندیدی به آن تا یک حقیقت شد آنقدر خندیدی که معنی داد تنهایی در این غزل آشوب بی بنیاد-تنهایی
بس کن شنیدی که-نمی خواهم بدانم کی؟ من من شدم-تو تو شدی-او او شد و اینجا یک چارراه ساده ما را سخت در هم کوفت آنوقت هل کردیم در دستان آدم ها
آن روزهای بی ثبات ارغوانی کاش برگشت می خوردند با ما هم فضائی ها بس کن شنیدی که نمیخواهم بدانم کِی... قصد زمین کردیم ما آدم فضائی ها
این بار هم توی توهم گوشه می گیرم پایان روزی سرد و یک سالن بیما.... رستان و یک جمعیت مغمومِ مشکی پوش که اشک می چینند از تنهاییِ دریا
من ناتمام و نصف بودم روی نیمی تخت همراه همراهانِ نا همراه و نیمه راه زیر چراغک های نیمه سوز نا کامل ساعت حدوداً نیم مانند محاق ماه
حالا به ظاهر می رسد بیهوش تر باشم حالا که باید ارغوانی پوش تر باشم دیگر نباید خاطرم مغشوش تر باشد دیگر نباید خاطری مغشوش تر باشم
مخصوصاً الان که تمام حجم غمگینم خالی شده از اتهاماتِ روندِ تب و می کشد آرام روی صورتم دکتر حجمی سفید از انعکاس تار و پود شب
این یک توهم بود اما یک حقیقت شد آنقدر خندیدی به آن تا یک حقیقت شد آنقدر خندیدی که معنی داد تنهایی در این غزل آشوب بی بنیاد-تنهایي
|+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 13:2 مردی ولی نگاه تو داغ است بر تنم بر سیب های چیده ی پهلوی دامنم "باید برای ایسنا تسلیتی ..."که نه باید عزا , عزای عمومی به پا کنم من را ببخش جانم به لب رسیده بود تقدیر من نبود که بیهوده بشکنم دیگر بخواهی یاکه نه این خون توست که آویخته به پیکر خاموش شیونم حالا پس از گذشت سه شنبه و این تویی بعد از عبور اینهمه تردید این منم خون لب تو است که مانده هنوز بر لبهای سرخ نیم رخ سایه روشنم
|+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 9:34 به ایمان محمد آبادی... به اشکهای سرخ معلق , به شرم تو آویختم چنان که نگاهت بگیردم بندر میان دست تو فریاد می کشید تو آمدی ، که آتش آهت بگیردم
آهی که تا به من برسد نا تمام و سرد بین هوا بلور یخی نا منظم است یا مرده ای شبیه غزلهای من و یا امواج ناشی از تب من سرد و مبهم است
ایمان درست گفت ، که این عشق بکر و پاک ملموس و دست یافتنی نیست هیچ وقت وقتی تو نیستی و مرا زجر می دهد این مسئله که حل شدنی نیست هیچ وقت
متروک می شوند ترکهای چشمهام وقتی که نیست روز تو در روزگار من ایمان بگو ، بگو که برای همیشه نیست شبهای خاک بر سری پر غبار من
بندر غرور زخمی من را برید و برد برگرد و دل به گریه بزن ، بندری برقص این بار را به خاطر تو دست می زنم این بار هم به خاطر من ،بندری برقص |+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 9:33 هر بار بعد از هر تولد بد قدم می شد نه ماه شعری , کاش دستانم قلم می شد هر چند تا الان به سمت هر مکافاتی ما بی فرج رفتیم اما دست کم می شد... ...از این ستون تا آن ستون فرقی ببینم من وقتی وجودم سخت محکوم عدم می شد وقتی به تلخی با روندی کند و تدریجی دستان من دار غزلهای خودم می شد تا می گذشتم از زرند چشمهای تو آوار چشمان خودم دی ماه بم می شد من می گذشتم بی تمام روزهای رفت من می گذشتم بی تو اما,با تو هم می شد |+| نوشته شده توسط آسیه اسدی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 9:23 |
|
